از باغ ميبرند چراغانيت کنند
تا کاج جشن هاي زمستانيت کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
با اين بهانه که بارانيت کنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار ميبرند که زندانيت کنند
اي گل گمان نکن به شب جشن ميروي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند
يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قربانيت کنند
فاضل نظری
اولا:عید نوروز مبارک
ثانیا: میلاد پیامبر مبارک
نوشته شده توسط هیدارا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
به ارامی اغاز به مردن میکنی
اگر سفرنکنی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
به ارامی اغاز به مردن میکنی اگر چیزی نخواهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به ارامی اغاز به مردن میکنی زمانیکه خود باوری
را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو
کمک کنند
به ارامی اغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روز مرگی راتغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
ویا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به ارامی اغاز به مردن میکنی
امروز زندگی را اغاز کن...........
نوشته شده توسط الیا در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 17:46 موضوع حاشیه | لینک ثابت
ام المصائب زینب
زینب امد شام را یکباره ویران کرد و رفت
اهل عالم راز کار خویش حیران کرد ورفت
بر فراز نی سر قران ناطق راچو دید
با عمل ان بی قرین تفسیر قران کرد ورفت
خطبه ای غرا بیان فرمود در کاخ یزید
کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد ورفت
شام غرق عیش وعشرت بود هنگام ورود
روز رفتن شام را شام غریبان کرد ورفت
دخت شه را بعد شهادت در خرابه جای داد
گنج را در گوشه ویرانه پنهان کرد و رفت
ز اتش دل برمزار دختر سلطان دین
در وداع اخرین شمعی فروزان کرد و رفت
نوشته شده توسط الیا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 18:20 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
تاثیری که حادثه کربلا و قیام حسین بن علی (ع) براند یشه مردم جهان حتی غیر مسلمان
داشته بسیار است . عظمت قیام و اوج فداکاری وویژگی های دیگر امام و یارانش سبب
شده که اظهار نظر های بسیاری درباره این نهضت و حماسه افرینان عاشورا داشته باشد.
تعداد بسیار اندکی از این نظرها را این حقیر برایتان ذکر خواهد کرد:
پرفسور ماربین (فیلسوف و خاور شناس المانی)
من معتقد م که رمز بقا و پیشرفت اسلام و تکامل مسلمانان به خاطر شهید شدن حسین (ع)
وان رویدادهای غم انگیز میباشد و یقین دارم که سیاست عاقلانه مسلمانان و اجرای برنامه
های زندگی ساز ان به واسطه عزاداری حسینی بوده است .مادامی که این روش و خصلت
در میان مسلمانان وجود دارد هرگز تن به خواری نمیدهند وتحت اسارت کسی نمیروند.
عبد الرحمان شرقاوی (نویسنده مصری)
حسین (ع) شهید راه دین و ازادگی است.نه تنها شیعه باید به نام حسین ببالد بلکه تمام ازاد
مردان دنیا باید به این نام افتخار کنند.
پرفسور فلیپ حتی(استاد دانشگاه برستن امریکا)
همیشه اجتماع زوار که به سوی حرم علی در نجف و حرم فرزندش حسین سید پاکان و
سیدالشهدا در کربلا ...سرازیر میشوند همه این اعمال گواهی میدهد که مرگ با هدف
برای انسان بیش از زندگانی فایده دارد…
نوشته شده توسط الیا در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 13:5 موضوع نعت | لینک ثابت
روزي ، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند استد و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در يک لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم.
در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
فکر کنم نتیجه گیری رو بذارم به عهده خودتون بهتر باشه![]()
الیا که معلوم نیست کجاست که مطلب نمیزنه قرار بر این نبود که من رو دست تنها بذاره![]()
مرسی از همه کسانی که نظر داده اند و وبلاگ رو دیده اند پذیرای پیشنهادات و انتقاداتتون هستیم(فکر کنم یه کمی شعاری شد
)
امتحانا نزدیکه خواهشا موقع دعا ما رو فراموش نکنید.
به حال این الیا هم یه دعایی بکنید بلکه حالش بهتر بشه و به داد من برسه![]()
نوشته شده توسط هیدارا در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت
زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد
و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.
مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت :
**آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم.**
مغازه دار گفت : نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را ميشنيد
به مغازه دار گفت :* ببين خانم چه مي خواهد خريد اين خانم با من.*
خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم ميدهم. فهرست خريدت کو؟
زن گفت : اينجاست.مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو
به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر.زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد
وچيزي رويش نوشت و آن راروي کفه ي ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت.
خواربار فروش باورش نشدو با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد
کفه ترازو برابر نشد آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است.
روي کاغذ ، فهرست خريد نبود دعاي زن بود که نوشته بود :
**اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده کن.**
مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.
زن خداحافظي کرد و رفت.
نکته:*** فقط خداست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است.***
این متن رو یکی از دوستان برام فرستاد حیفم اومد توی وب نذارمش ![]()
نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 22:40 موضوع عارفانه | لینک ثابت
گاهی فکر می کنی دیگر تمام شد. دیگر دلت به هیچ جا بسته نیست. آدم است دیگر، خیالاتی می شوی. بعد باز یک روز گذارت به در نانوایی می افتد. (ماجرای نانوایی را قبل تر دوست عزیزمفرموده بودنداگه نخوندید پست سرت رو بزار رو عشقت رو بخونید.......) باز می بینی که یک دفعه همه وجودت به تکان آمد. تکان و تلاطم. این قدر چشمه دلت ساکن و ساکت بود که داشت یادت می رفت. فکر می کردی اصلاً نیست. خدا هم یک شوخی کرد با تو. یک سنگ انداخت تویش تا ببینی که هنوز هم هست؛ و هنوز هم تعلق دارد. دل بی تعلق کمتر می شود. خوب؛ حالا چرا بغض می کنی؟ وقتی یک نفر با آدم شوخی می کند، آدم بغض می کند یا می خندد؟
هر وقت دلت تکان خورد، اول خوب بخند. خدا است. دارد با تو شوخی می کند. می گوید این دل هنوز هم همین جاست و هنوز هم کوچک است، هنوز هم به این جا و آن جا بسته است. بخند. بخند و بفهم. بفهم که این دل را باید راه ببری. همین طور که خدا آفریده است او را، با تعلقاتش. با بستگی هايش. اما خوب باید راهش ببری... ؛
پي نوشت 1: عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد...
پي نوشت۲:اي داوود! يادم را براي يادكنندگان، بهشتم را براي فرمانبرداران و عشقم را براي مشتاقان قرار مي دهم؛ اما خودم ويژه عاشقان هستم. حديث قدسي
پي نوشت ۳: پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم و بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!
پی نوشت۴:از دوست عزیزم معذرت میخوام که ادامه پستش رو من نوشتوم.![]()
نوشته شده توسط الیا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:14 موضوع حاشیه | لینک ثابت
"بينوايي" با پاي برهنه جوي ها را در جستجوي نگيني-شايد- مي پيمايد
و تو در آن سوي جوي در خانه ي خود
در جستجوي هيچ
در زنجير زمان ، به گمانها بسيار خوشبخت تر از او
او به دنبال هدفي ، آزاد ، جهان را مي نگرد
و تو به دنبال خوشبختي
در باتلاق هيچ در حال غرقه شدن ؛ كور و بينوا به دنبال هيچ
به" بينوايي" در جوي به دنبال نگيني-شايد-
مي خندي
گاهي هم به بينوايي و اشك ديدگانش مي گريي
و نمي داني
او خوشبخت ترين است و
براي تو اشك مي ريزد...
نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 20:9 موضوع عارفانه | لینک ثابت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

نوشته شده توسط الیا در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 22:57 موضوع عارفانه | لینک ثابت
رفتی در نانوایی نان بگیری، هرچه آتش است، از همین تنور نانوایی در می آید، چه آتش خوبی هم هست. خوب نیست؟ نان گرم از کجا می آید؟ از همین آتش دیگر. از همین آتش و گندم؛
نشنیدی که گفت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت»؟! گندم را برای کی می خواست؟ برای همین آتش دیگر؛
رفتی در نانوایی نان بگیری، چشمت افتاد و دلت رفت. عاشق شدی. یک عشقی هم هست که نمی شود گفت. یک عشق با حرمانی است. برگرد بیا خانه. خوب هم مراقب باش، قشنگ هم مراقب باش که عشقت را یادت نرود. بعد صبر کن، یک خلوتی که پیدا کردی، همه که رفتند خوابیدند و تو بیدار ماندی، سر و لباست را مرتب کن. قشنگ؛ تمیز؛ یک کاسه آب بگذار جلوت. بهش بگو. بگو «عاشق شده ام». بگو «راه فرار ندارد». بگو «تقصیر از من نبود». بگو «عشق که تقصیر ندارد». بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب کاسه با هم یکی شود. یاد گرفتی خوب؟
بعد یک دستمال تمیز سفید بیاور آب را صاف کن. آب می رود، اما عشق نمی رود. عشق به آن بزرگی که از سوراخ پارچه رد نمی شود که. می ماند. دستمالت را گره بزن و بگذار زیر بالشت. سرت را بگذار روی عشقت. به هیچ کس هم نگو. یک روز دو روز یک هفته می گذرد. عشق است. آن که عشق است که آدم یادش نمی رود. دوباره همان کارها را بکن و بپیچ توی همان دستمال و بگذار زیر بالشت.
یک نفر بود؛ امروز عاشق یکی می شد، فردا باز عاشق یکی دیگر. برای هر کدام هم یک دستمال می گذاشت زیر بالشش. چی شد؟ خوب زیر سرش بلند شد دیگر. مواظب باش زیر سرت بلند نشود. عشق یکیش هم زیاد است اگر عشق باشد!
هی دستمال گره می زنی. هی عشقت را پنهان می کنی. زرد می شوی. نزار می شوی. ها؟ نمی شوی؟ می پرسند ازت که «چه ات شده»؟ «نگویی، نگویی عاشق ام». اگر کسی هم گفت، تو بگو «نه، عشق کجاست»؟ بگو «درد کلیه دارم». دروغ که نگفته ای. کل وجود درد می گیرد؛ بگو «آی از کبد.کبد یعنی رنج دیگر؛ کم کم چی می شود؟ هی آب می شوی. آب می شوی. دکتر هم که نمی روی؛ نکند معتاد شده ای؟ می گویند دیگر. می گویند «نکند معتاد شده ای»؟ تو دیگر اصلاً حرف نزن. سرت را تکان بده که «بعله». بگو «بعله کی از من معتادتر ؟ آن وقت کی من را می تواند ببرد ترک بدهد»؟
دوست خدا این جا بوده. ما که ندیدیم. اما آنها که دیدند می گویند یک روز گفته: «مَن عَشَّقَ وَ عَفَّ، ثُمَّ مآتَ؛ مآتَ شَهيدا» هر که عاشق شود و نگوید و پنهان کند و بمیرد، ... منتظر بقیه اش هستی؟ بقیه ندارد که. چی بهتر از این؟
پي نوشت 1: خدایا! مرا بیدارکن تا ببینم؛ بشنوم؛ احساس کنم وتورا دریابم.
خدایا! آسمانِ شب، مرا به عظمت هستی آگاه می کند؛ توان
خواندن کلماتت را که در آسمان می درخشند؛ به من ببخش.
خدایا! چه شیرین است سفر در کتاب هستی و احساس وزیدن
نسیم مهربانی تو در کلمات رقصان آن.
خدایا! اندیشه، بالی است که به من بخشیده ای تا در بی کران
هستی پر بزنم؛ به من بیاموز که هر چیز را چنانکه هست،
دریابم و درطوفان خیال ها گم نشوم.
پي نوشت 2: هر وقت عاشق شدين، ما رو هم دعا كنين!
نوشته شده توسط هیدارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:25 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY