تبليغاتX
 بیقرارستان دل

بیقرارستان دل

ندای حق

دلت را  خانه  ما کن  مصفَا  کردنش  با من

به ما دردِ دل افشا‌‌‌ء کن مداوا کردنش بامن

اگر  گم کرده ای  ای  دل  کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما  باش پیدا کردنش  بامن

اگردرها  برویت بسته شد دل برمکن  بازآی

درٍ این خانه  دقَ الباب کن وا کردنش بامن

به من گو حاجت خودرا اجابت  میکنم  آنی

طلب کن آنچه میخواهی مهیاکردنش بامن

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم  فردا مخور  تا‌مین   فردا کردنش  بامن

اگر عمری گنه  کردی مشو  نومید از رحمت

تو  نام توبه را بنویس امضاء کردنش   بامن

 

 


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


اغوش خدا باز است

روزی از بزرگی شنیدم که می گفت:کسی میتونه ماه رمضان خوبی داشته باشد که رجب و شعبان را به طور عالی قدر دانسته باشد. امروز به ۲ماه گذشته فکر میکردم که از اول رجب منتظر سیزدهم ماه بودم

که برم اعتکافو خدا همه گناهام رو میبخشه و از نو شروع میکنم٬ باکوله باری از گناه ٬روی شرمنده و دست خالی رفتم اعتکاف.

باز هم مثل هر سال خدا را در اعتکاف دیدم که به سراغ بنده گنهکارش امده بود بغض کردم چشمهایم پر از اشک شد ٬ در ان لحظه خدا مرا در اغوش گرفت و گفت:عزیزم خوش امدی ٬گریه کن سبک میشی نازنینم. بغضم ترکید شروع کردم به گریه و زاری٬گله و ناراحتی که خدایا باور کن هر بار که گناه میکردم قصد مخالفت با امر تو را نداشتم از روی غفلت و جهالت بود . با صدای لرزان و هق هق کنان گفتم خدایا  بگو که هنوز دوستم داری بگو که تنهام نمیذاری بگو خدا بگو.

خدا با خنده گفت: اخه بچه جون دیگه چه جوری بهت بگم دوست دارم٬ دوست داشتن از این بالاتر که اتش عشقم رو انداختم تو قلبت طوری که هر جا میری باز بر  میگردی پیش خودم. باشه اگه دوست داری بشنوی بازم میگم دوستت دارم ٬خیلی هم دوستت دارم ٬حتی اگر سال به سال هم منو یاد نکنی هم من بازم میگم دوستت دارم . من بیشتر گریه میکردم و میگفتم :خدا منو شرمنده نکن٬

خدا جونم دوستت دارم                 مهربونم دوستت دارم 

اون شب ها فقط من و خدا به هم میگفتیم که چقدر  همدیگر رو دوستت داریم .شب اخر وقتی از مسجد بیرون می اومدم مثل یه پر کاه سبک شده بودم واحساس میکردم میتونم بپرم و هر جا که میخواهم برم.با این مقدمه میخوام بگم که ۱ ماه ونیم از اون شب میگذره و رمضان امد و من با روی شرمنده و سر به زیر افکنده و قلبی پر از غم برگشتم.

ولی من باز هم صدای خدا را شنیدم که میگفت : عزیزم چرا عقب ایستادی؟ چرا خجالت میکشی؟ خوش امدی بنده ام.خدا حتی به روی من هم نیاورد که چه کرده ام.این بار من بلند فریاد زدم که تمام مردم بشنوند:           الهی و ربی من لی غیرک

خدایا من جز تو کسی را ندارم      خدا جونم   مهربونم

                                 دوستت دارم


 

نوشته شده توسط الیا در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 23:51 موضوع عارفانه | لینک ثابت


دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پايان جهان. تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روزخط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت ، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم به کارش نمي آيد.
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.
زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد، مقامي بدست نياورد ، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد.
لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود


 

نوشته شده توسط الیا در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 23:17 موضوع عارفانه | لینک ثابت


به مقصد خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي‌رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد. راهنما رو به مردم کرد و گفت: مقصد ما خداست؛ كيست كه با ما سفر كند؟ قرنها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه راه بود و در هر ايستگاه كه قطار مي‌ايستاد، كسي كم مي‌شد سرانجام قطاري که به مقصد خدا مي رفت ، به ايستگاه بهشت رسيد . راهنما گفت : اينجا بهشت است و مسافران بهشتي پياده شوند . مسافراني که پياده شدند، به بهشت رفتند اما اندکي باز هم ماندند...

قطار به راه افتاد و آنگاه خداوند رو به مسافران کرد و گفت : درود بر شما ((راز من همين بود )) آنکه مرا مي خواهد حتي در ايستگاه بهشت هم پياده نخواهد شد


 

نوشته شده توسط الیا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 13:39 موضوع عارفانه | لینک ثابت


 

                          السلام علیک یا بقیه الله

بار غم هجر   تو کشیدن سخت است

                                     بی بال و پر ای یار پریدن سخت است

یک عمر در انتظار دیدار گذشت

                                   باز اه که جمال تو ندیدن سخت است


 

نوشته شده توسط هیدارا در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت


غیبت کبری

عمریست که از حضور او جا ماندیم                            

                                               در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم                                  

                           

                            ماییم که در غیبت کبری ماندیم


 

نوشته شده توسط الیا در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 23:52 موضوع نعت | لینک ثابت


او خواهد امد

                                      می دانم ادینه ای خواهی امد

                              که سحر گاهش سوای همه روزهاست 

                         خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد

                                     ودنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

                                    چهار فصل یکی خواهند شد

                           و در پیکر بهار به تو  خو شامد خواهند گفت

                                         و جهان دوباره  طعم

                                 محبت و دو ستی را خواهد چشید

                                            تو خواهی امد

                                             تو خواهی امد  و

                                  تشنگی قرنها را فرو خواهی نشاند


 

نوشته شده توسط الیا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت