تبليغاتX
 بیقرارستان دل

بیقرارستان دل

ولادت امام رضا

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

                         


 

نوشته شده توسط الیا در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 22:57 موضوع عارفانه | لینک ثابت


سرت رو بزار روی عشقت....

رفتی در نانوایی نان بگیری، هرچه آتش است، از همین تنور نانوایی در می آید، چه آتش خوبی هم هست. خوب نیست؟ نان گرم از کجا می آید؟ از همین آتش دیگر. از همین آتش و گندم؛

نشنیدی که گفت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت»؟! گندم را برای کی می خواست؟ برای همین آتش دیگر؛

رفتی در نانوایی نان بگیری، چشمت افتاد و دلت رفت. عاشق شدی. یک عشقی هم هست که نمی شود گفت. یک عشق با حرمانی است. برگرد بیا خانه. خوب هم مراقب باش، قشنگ هم مراقب باش که عشقت را یادت نرود. بعد صبر کن، یک خلوتی که پیدا کردی، همه که رفتند خوابیدند و تو بیدار ماندی، سر و لباست را مرتب کن. قشنگ؛ تمیز؛ یک کاسه آب بگذار جلوت. بهش بگو. بگو «عاشق شده ام». بگو «راه فرار ندارد». بگو «تقصیر از من نبود». بگو «عشق که تقصیر ندارد». بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب کاسه با هم یکی شود. یاد گرفتی خوب؟

بعد یک دستمال تمیز سفید بیاور آب را صاف کن. آب می رود، اما عشق نمی رود. عشق به آن بزرگی که از سوراخ پارچه رد نمی شود که. می ماند. دستمالت را گره بزن و بگذار زیر بالشت. سرت را بگذار روی عشقت. به هیچ کس هم نگو. یک روز دو روز یک هفته می گذرد. عشق است. آن که عشق است که آدم یادش نمی رود. دوباره همان کارها را بکن و بپیچ توی همان دستمال و بگذار زیر بالشت.

یک نفر بود؛ امروز عاشق یکی می شد، فردا باز عاشق یکی دیگر. برای هر کدام هم یک دستمال می گذاشت زیر بالشش. چی شد؟ خوب زیر سرش بلند شد دیگر. مواظب باش زیر سرت بلند نشود. عشق یکیش هم زیاد است اگر عشق باشد!

هی دستمال گره می زنی. هی عشقت را پنهان می کنی. زرد می شوی. نزار می شوی. ها؟ نمی شوی؟ می پرسند ازت که «چه ات شده»؟ «نگویی، نگویی عاشق ام». اگر کسی هم گفت، تو بگو «نه، عشق کجاست»؟ بگو «درد کلیه دارم». دروغ که نگفته ای. کل وجود درد می گیرد؛ بگو «آی از کبد.کبد یعنی رنج دیگر؛ کم کم چی می شود؟ هی آب می شوی. آب می شوی. دکتر هم که نمی روی؛ نکند معتاد شده ای؟ می گویند دیگر. می گویند «نکند معتاد شده ای»؟ تو دیگر اصلاً حرف نزن. سرت را تکان بده که «بعله». بگو «بعله کی از من معتادتر ؟ آن وقت کی من را می تواند ببرد ترک بدهد»؟

دوست خدا این جا بوده. ما که ندیدیم. اما آنها که دیدند می گویند یک روز گفته: «مَن عَشَّقَ وَ عَفَّ، ثُمَّ مآتَ؛ مآتَ شَهيدا» هر که عاشق شود و نگوید و پنهان کند و بمیرد، ... منتظر بقیه اش هستی؟ بقیه ندارد که. چی بهتر از این؟

         پي نوشت 1:      خدایا! مرا بیدارکن تا ببینم؛ بشنوم؛ احساس کنم وتورا دریابم.    

                               خدایا! آسمانِ شب، مرا به عظمت هستی آگاه می کند؛ توان

                               خواندن کلماتت را که در آسمان می درخشند؛ به من ببخش.

                               خدایا! چه شیرین است سفر در کتاب هستی و احساس وزیدن

                               نسیم مهربانی تو در کلمات رقصان آن.

                               خدایا! اندیشه، بالی است که به من بخشیده ای تا در بی کران

                               هستی پر بزنم؛ به من بیاموز که هر چیز را چنانکه هست،

                               دریابم و درطوفان خیال ها گم نشوم.

 

         پي نوشت 2:      هر وقت عاشق شدين، ما رو هم دعا كنين!

 


 

نوشته شده توسط هیدارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:25 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


ایا شما از شکست میترسید؟!

این چند خط چکیده ای از یک سخنرانیه!!!!

و زندگي آدم بعضي فرصت ها فقط يک بار بوجود مياد . ممکنه در کل عمرتون فقط يه نفر پيدا بشه که تمام معيارهاي شما را داشته باشه و شما اونو دوست داشته باشيد . ممکنه در کل زندگيتون فقط يه نفر عاشق شما بشه .  ممکنه که کسي که شما را دوست داره فقط يک بار بتونه غرورش را بشکنه و از شما درخواستي کنه , فقط يکبار به شما بگه که به شما علاقه داره .  ممکنه... .
در کل ميخوام بگم که از کنار فرصتها به راحتي نگذريد .
چرچيل يه حرف قشنگي ميزنه ميگه که
آدمهاي بدبين توي هر فرصتي يه مشکلي ميبينند و آدمهاي خوشبين در هر مشکلي يه فرصت.
تلاشتون را بکنيد که بعدها افسوس نخوريد . بعضي وقتها براي بعضي هدفها آدم بايد غرورش را زير پا بگذاره . منتظر نباشيد تا فرصتي که براتون پيش اومده خودش تبديل به نفع و سود  بشه . شما بايد تلاش کنيد . اين فرصتيه که خدا براي شما به وجود آورده , مطمئن باشيد که از دست نميره بلکه يه نفر ديگه ازش استفاده ميکنه . زمان و فرصت را رها نکنيد . اگر ميخواهيد يک سال صبر کنيد که ببينيد تقدير چي ميشه بدونيد که شما نيز به اندازه يک سال پير تر ميشيد و به اندازه يکسال فرصتهاتون  حروم ميشه .
زياد صبر نکنيد . براي يک بار هم که شده تلاشتون را بکنيد تا بعدها افسوس نخوريد

کس را وقوف نيست که انجام کار چيست  هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار


 اگر شکست خورديد بازم تلاش ميکنيد ؟

شکست خيلي تلخه . اينو همه قبول دارند . يکي از دوستان يه درس بزرگ توي زندگيش از من  گرفته . درس گرفته که وقتي  يه دوستي را يکبار امتحان کرد و نتيجه نگرفت ديگه خودش را اذيت نکنه و تلاشي براي بهبود رابطه نکنه . الان نميدونم نتيجه گيري رفيق ما درسته يا داستان اون مورچه که يه دانه را از ديوار بالا ميبرده و مدام دانه رها ميشده  . ولي مورچه داستان تسليم نميشده . دوباره و دوباره تلاش ميکرده .

 قضاوت با خودتونه .

بعضي مورچه ها وقتي ديوار را مي بينند , حتي يه بار هم تلاش نمي کنند . بعضي ها يه بار که دانه رها شد  کنار ميکشند . شايد هم دو سه بار ديگه هم امتحان کنند . دسته آخر , حتما موفق ميشند , دسته آخر هر چیزی را که بخوان بدست میارند, چون هيچ وقت تسليم نميشند .

فقط اميدوارم شما جز دسته اول نباشيد .

 


 

نوشته شده توسط الیا در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 22:5 موضوع حاشیه | لینک ثابت


دو همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد
 توانستند به سوي جزیره ی کوچک
بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
  
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند
 بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا
کمک بخو ا هیم .
  
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که
 ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب
می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.
  
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول،
 درختی یافت و میوه اي بر آن،
آن را خورد . اما مرد دوم
  چیزي براي خوردن نداشت.
  
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
 خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
 در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس
 را نداشت.
  
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري
 خواست، فردا، به صورتی معجزهآسا،
 تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید.
 مرد دوم هنوزهیچ نداشت.
  
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او
 همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در
  سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به
 همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم
را همانجا رها کند .
  پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت
 هاي الهی را ندارد، چرا کهدرخواستها ي ا و
  پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتراست.
  
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
 چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
  
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام 
همه مال خودم است، همه راخود درخواست کرده ام.
 درخواست هاي او که پذیرفته نشد،
 پس لیاقت این چیزها را ندارد.
  
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه
 می کنی .
 زمانی که تنها خواسته او رااجابت کردم،
 این نعمت ها به تو رسید.
  
  مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که
 باید مدیون او باشم؟
  
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواستههاي 
تو را اجابت کنم!
  
  باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست
 هاي خود ما نیست، نتیجه دعاي
دیگران برا ي ماست


 

نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 20:0 موضوع عاشقانه | لینک ثابت