تبليغاتX
 بیقرارستان دل

بیقرارستان دل

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ ميبرند چراغانيت کنند
تا کاج جشن هاي زمستانيت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
با اين بهانه که بارانيت کنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار ميبرند که زندانيت کنند

اي گل گمان نکن به شب جشن ميروي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند

يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قربانيت کنند

فاضل نظری


اولا:عید نوروز مبارک

ثانیا: میلاد پیامبر مبارک



 

نوشته شده توسط هیدارا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت


سنگتراش


روزي ، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند استد و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در يک لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم.

در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

فکر کنم نتیجه گیری رو بذارم به عهده خودتون بهتر باشه


الیا که معلوم نیست کجاست که مطلب نمیزنه قرار بر این نبود که من رو دست تنها بذاره

مرسی از همه کسانی که نظر داده اند و وبلاگ رو دیده اند پذیرای پیشنهادات و انتقاداتتون هستیم(فکر کنم یه کمی شعاری شد)

امتحانا نزدیکه خواهشا موقع دعا ما رو فراموش نکنید.

به حال این الیا هم یه دعایی بکنید بلکه حالش بهتر بشه و به داد من برسه


 

نوشته شده توسط هیدارا در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت


هديه خداوند

  زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد
و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد.
به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.
مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت :
**آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم.**
 مغازه دار گفت : نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود  و گفتگوي آن دو را ميشنيد
به مغازه دار گفت :* ببين خانم چه مي خواهد خريد اين خانم با من.*
خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم ميدهم. فهرست خريدت کو؟
 زن گفت : اينجاست.مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو
به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر.زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد
وچيزي رويش نوشت و آن راروي کفه ي ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت.
خواربار فروش باورش نشدو با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد
کفه ترازو برابر نشد آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است.
روي کاغذ ، فهرست خريد نبود دعاي زن بود که نوشته بود :
**اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده کن.**
 مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.
 زن خداحافظي کرد و رفت.
 
 
    نکته:*** فقط خداست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است.***


این متن رو یکی از دوستان برام فرستاد حیفم اومد توی وب نذارمش


 

نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 22:40 موضوع عارفانه | لینک ثابت


خوشبختی

"بينوايي" با پاي برهنه جوي ها را در جستجوي نگيني-شايد- مي پيمايد

 

و تو در آن سوي جوي در خانه ي خود

 

 در جستجوي هيچ

 

در زنجير زمان ، به گمانها بسيار خوشبخت تر از او

 

 

 

او به دنبال هدفي ، آزاد ، جهان را مي نگرد

 

و تو به دنبال خوشبختي

 

 در باتلاق هيچ در حال غرقه شدن ؛ كور و بينوا به دنبال هيچ

 

 به" بينوايي" در جوي به دنبال نگيني-شايد-

 

 مي خندي

 

گاهي هم به بينوايي و اشك ديدگانش مي گريي

 

و نمي داني

 

او خوشبخت ترين است و

 

                                            براي تو اشك مي ريزد...

 


 


 

نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 20:9 موضوع عارفانه | لینک ثابت


سرت رو بزار روی عشقت....

رفتی در نانوایی نان بگیری، هرچه آتش است، از همین تنور نانوایی در می آید، چه آتش خوبی هم هست. خوب نیست؟ نان گرم از کجا می آید؟ از همین آتش دیگر. از همین آتش و گندم؛

نشنیدی که گفت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت»؟! گندم را برای کی می خواست؟ برای همین آتش دیگر؛

رفتی در نانوایی نان بگیری، چشمت افتاد و دلت رفت. عاشق شدی. یک عشقی هم هست که نمی شود گفت. یک عشق با حرمانی است. برگرد بیا خانه. خوب هم مراقب باش، قشنگ هم مراقب باش که عشقت را یادت نرود. بعد صبر کن، یک خلوتی که پیدا کردی، همه که رفتند خوابیدند و تو بیدار ماندی، سر و لباست را مرتب کن. قشنگ؛ تمیز؛ یک کاسه آب بگذار جلوت. بهش بگو. بگو «عاشق شده ام». بگو «راه فرار ندارد». بگو «تقصیر از من نبود». بگو «عشق که تقصیر ندارد». بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب کاسه با هم یکی شود. یاد گرفتی خوب؟

بعد یک دستمال تمیز سفید بیاور آب را صاف کن. آب می رود، اما عشق نمی رود. عشق به آن بزرگی که از سوراخ پارچه رد نمی شود که. می ماند. دستمالت را گره بزن و بگذار زیر بالشت. سرت را بگذار روی عشقت. به هیچ کس هم نگو. یک روز دو روز یک هفته می گذرد. عشق است. آن که عشق است که آدم یادش نمی رود. دوباره همان کارها را بکن و بپیچ توی همان دستمال و بگذار زیر بالشت.

یک نفر بود؛ امروز عاشق یکی می شد، فردا باز عاشق یکی دیگر. برای هر کدام هم یک دستمال می گذاشت زیر بالشش. چی شد؟ خوب زیر سرش بلند شد دیگر. مواظب باش زیر سرت بلند نشود. عشق یکیش هم زیاد است اگر عشق باشد!

هی دستمال گره می زنی. هی عشقت را پنهان می کنی. زرد می شوی. نزار می شوی. ها؟ نمی شوی؟ می پرسند ازت که «چه ات شده»؟ «نگویی، نگویی عاشق ام». اگر کسی هم گفت، تو بگو «نه، عشق کجاست»؟ بگو «درد کلیه دارم». دروغ که نگفته ای. کل وجود درد می گیرد؛ بگو «آی از کبد.کبد یعنی رنج دیگر؛ کم کم چی می شود؟ هی آب می شوی. آب می شوی. دکتر هم که نمی روی؛ نکند معتاد شده ای؟ می گویند دیگر. می گویند «نکند معتاد شده ای»؟ تو دیگر اصلاً حرف نزن. سرت را تکان بده که «بعله». بگو «بعله کی از من معتادتر ؟ آن وقت کی من را می تواند ببرد ترک بدهد»؟

دوست خدا این جا بوده. ما که ندیدیم. اما آنها که دیدند می گویند یک روز گفته: «مَن عَشَّقَ وَ عَفَّ، ثُمَّ مآتَ؛ مآتَ شَهيدا» هر که عاشق شود و نگوید و پنهان کند و بمیرد، ... منتظر بقیه اش هستی؟ بقیه ندارد که. چی بهتر از این؟

         پي نوشت 1:      خدایا! مرا بیدارکن تا ببینم؛ بشنوم؛ احساس کنم وتورا دریابم.    

                               خدایا! آسمانِ شب، مرا به عظمت هستی آگاه می کند؛ توان

                               خواندن کلماتت را که در آسمان می درخشند؛ به من ببخش.

                               خدایا! چه شیرین است سفر در کتاب هستی و احساس وزیدن

                               نسیم مهربانی تو در کلمات رقصان آن.

                               خدایا! اندیشه، بالی است که به من بخشیده ای تا در بی کران

                               هستی پر بزنم؛ به من بیاموز که هر چیز را چنانکه هست،

                               دریابم و درطوفان خیال ها گم نشوم.

 

         پي نوشت 2:      هر وقت عاشق شدين، ما رو هم دعا كنين!

 


 

نوشته شده توسط هیدارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:25 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


دو همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد
 توانستند به سوي جزیره ی کوچک
بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
  
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند
 بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا
کمک بخو ا هیم .
  
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که
 ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب
می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.
  
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول،
 درختی یافت و میوه اي بر آن،
آن را خورد . اما مرد دوم
  چیزي براي خوردن نداشت.
  
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
 خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
 در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس
 را نداشت.
  
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري
 خواست، فردا، به صورتی معجزهآسا،
 تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید.
 مرد دوم هنوزهیچ نداشت.
  
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او
 همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در
  سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به
 همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم
را همانجا رها کند .
  پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت
 هاي الهی را ندارد، چرا کهدرخواستها ي ا و
  پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتراست.
  
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
 چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
  
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام 
همه مال خودم است، همه راخود درخواست کرده ام.
 درخواست هاي او که پذیرفته نشد،
 پس لیاقت این چیزها را ندارد.
  
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه
 می کنی .
 زمانی که تنها خواسته او رااجابت کردم،
 این نعمت ها به تو رسید.
  
  مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که
 باید مدیون او باشم؟
  
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواستههاي 
تو را اجابت کنم!
  
  باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست
 هاي خود ما نیست، نتیجه دعاي
دیگران برا ي ماست


 

نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 20:0 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


برایت آرزومندم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

 و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 و چون زندگی بدینگونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

 همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند.و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی.چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی .که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نوبیاغازید.

 اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد. دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .


 

نوشته شده توسط هیدارا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 0:57 موضوع عارفانه | لینک ثابت


توكل

توکل مصداق کلید است ؛
و دستی که کلید را می چرخاند ،
از برای گشایش ، همان خداوند است .
حال این تویی ؛
که تا چه اندازه این کلید را تصور یا واقعیت نمایی ،
و چند قدم برای گشایش به جلو آیی !
" منظور ؛ صرف داشتن کلید و دست گشایش ،
هر دری دق الباب نگردد ! "


 

نوشته شده توسط هیدارا در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 10:49 موضوع عارفانه | لینک ثابت


 

                          السلام علیک یا بقیه الله

بار غم هجر   تو کشیدن سخت است

                                     بی بال و پر ای یار پریدن سخت است

یک عمر در انتظار دیدار گذشت

                                   باز اه که جمال تو ندیدن سخت است


 

نوشته شده توسط هیدارا در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت