تبليغاتX
 بیقرارستان دل

بیقرارستان دل

اربعین حسینی

ام المصائب زینب

 

زینب امد شام را یکباره ویران کرد و رفت

                                       اهل عالم راز کار خویش حیران کرد ورفت

بر فراز نی سر قران ناطق راچو دید

                                     با عمل ان بی قرین  تفسیر قران کرد ورفت

خطبه ای غرا بیان فرمود در کاخ یزید

                                   کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد ورفت

شام غرق عیش وعشرت بود هنگام ورود

                                 روز رفتن شام را شام غریبان کرد ورفت

دخت شه را بعد شهادت در خرابه جای داد

                                   گنج را در گوشه ویرانه پنهان کرد و رفت

ز اتش دل برمزار دختر سلطان دین

                                 در وداع اخرین شمعی فروزان کرد و رفت


 

نوشته شده توسط الیا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 18:20 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


سرت رو بزار روی عشقت....

رفتی در نانوایی نان بگیری، هرچه آتش است، از همین تنور نانوایی در می آید، چه آتش خوبی هم هست. خوب نیست؟ نان گرم از کجا می آید؟ از همین آتش دیگر. از همین آتش و گندم؛

نشنیدی که گفت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت»؟! گندم را برای کی می خواست؟ برای همین آتش دیگر؛

رفتی در نانوایی نان بگیری، چشمت افتاد و دلت رفت. عاشق شدی. یک عشقی هم هست که نمی شود گفت. یک عشق با حرمانی است. برگرد بیا خانه. خوب هم مراقب باش، قشنگ هم مراقب باش که عشقت را یادت نرود. بعد صبر کن، یک خلوتی که پیدا کردی، همه که رفتند خوابیدند و تو بیدار ماندی، سر و لباست را مرتب کن. قشنگ؛ تمیز؛ یک کاسه آب بگذار جلوت. بهش بگو. بگو «عاشق شده ام». بگو «راه فرار ندارد». بگو «تقصیر از من نبود». بگو «عشق که تقصیر ندارد». بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب کاسه با هم یکی شود. یاد گرفتی خوب؟

بعد یک دستمال تمیز سفید بیاور آب را صاف کن. آب می رود، اما عشق نمی رود. عشق به آن بزرگی که از سوراخ پارچه رد نمی شود که. می ماند. دستمالت را گره بزن و بگذار زیر بالشت. سرت را بگذار روی عشقت. به هیچ کس هم نگو. یک روز دو روز یک هفته می گذرد. عشق است. آن که عشق است که آدم یادش نمی رود. دوباره همان کارها را بکن و بپیچ توی همان دستمال و بگذار زیر بالشت.

یک نفر بود؛ امروز عاشق یکی می شد، فردا باز عاشق یکی دیگر. برای هر کدام هم یک دستمال می گذاشت زیر بالشش. چی شد؟ خوب زیر سرش بلند شد دیگر. مواظب باش زیر سرت بلند نشود. عشق یکیش هم زیاد است اگر عشق باشد!

هی دستمال گره می زنی. هی عشقت را پنهان می کنی. زرد می شوی. نزار می شوی. ها؟ نمی شوی؟ می پرسند ازت که «چه ات شده»؟ «نگویی، نگویی عاشق ام». اگر کسی هم گفت، تو بگو «نه، عشق کجاست»؟ بگو «درد کلیه دارم». دروغ که نگفته ای. کل وجود درد می گیرد؛ بگو «آی از کبد.کبد یعنی رنج دیگر؛ کم کم چی می شود؟ هی آب می شوی. آب می شوی. دکتر هم که نمی روی؛ نکند معتاد شده ای؟ می گویند دیگر. می گویند «نکند معتاد شده ای»؟ تو دیگر اصلاً حرف نزن. سرت را تکان بده که «بعله». بگو «بعله کی از من معتادتر ؟ آن وقت کی من را می تواند ببرد ترک بدهد»؟

دوست خدا این جا بوده. ما که ندیدیم. اما آنها که دیدند می گویند یک روز گفته: «مَن عَشَّقَ وَ عَفَّ، ثُمَّ مآتَ؛ مآتَ شَهيدا» هر که عاشق شود و نگوید و پنهان کند و بمیرد، ... منتظر بقیه اش هستی؟ بقیه ندارد که. چی بهتر از این؟

         پي نوشت 1:      خدایا! مرا بیدارکن تا ببینم؛ بشنوم؛ احساس کنم وتورا دریابم.    

                               خدایا! آسمانِ شب، مرا به عظمت هستی آگاه می کند؛ توان

                               خواندن کلماتت را که در آسمان می درخشند؛ به من ببخش.

                               خدایا! چه شیرین است سفر در کتاب هستی و احساس وزیدن

                               نسیم مهربانی تو در کلمات رقصان آن.

                               خدایا! اندیشه، بالی است که به من بخشیده ای تا در بی کران

                               هستی پر بزنم؛ به من بیاموز که هر چیز را چنانکه هست،

                               دریابم و درطوفان خیال ها گم نشوم.

 

         پي نوشت 2:      هر وقت عاشق شدين، ما رو هم دعا كنين!

 


 

نوشته شده توسط هیدارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:25 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


دو همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد
 توانستند به سوي جزیره ی کوچک
بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
  
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند
 بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا
کمک بخو ا هیم .
  
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که
 ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب
می شود به گوشه ا ي از جزیره رفتند.
  
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول،
 درختی یافت و میوه اي بر آن،
آن را خورد . اما مرد دوم
  چیزي براي خوردن نداشت.
  
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
 خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
 در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس
 را نداشت.
  
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري
 خواست، فردا، به صورتی معجزهآسا،
 تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید.
 مرد دوم هنوزهیچ نداشت.
  
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او
 همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و در
  سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به
 همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم
را همانجا رها کند .
  پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت
 هاي الهی را ندارد، چرا کهدرخواستها ي ا و
  پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتراست.
  
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
 چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
  
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام 
همه مال خودم است، همه راخود درخواست کرده ام.
 درخواست هاي او که پذیرفته نشد،
 پس لیاقت این چیزها را ندارد.
  
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه
 می کنی .
 زمانی که تنها خواسته او رااجابت کردم،
 این نعمت ها به تو رسید.
  
  مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که
 باید مدیون او باشم؟
  
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواستههاي 
تو را اجابت کنم!
  
  باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست
 هاي خود ما نیست، نتیجه دعاي
دیگران برا ي ماست


 

نوشته شده توسط هیدارا در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 20:0 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


مادری خطاب به امام عصر ای چنین میگوید:

من لالایی تازه ای خواهم ساخت...

 

من در گوش نوزاد دلبند خویش  حدیثی تازه تر خواهم گفت .......

من قلب کوچک دردانه خود را

با رئوف ترین قلب عالم  پیوند خواهم زد

ومن خواب کودک خویش را شیرین ترین خواب عالم خواهم کرد ............

من *لالایی* تازه ای خواهم ساخت......

لالایی فراق

لالایی انتظار

لالایی وصال

و به راستی چه شیرین است خوابی که اغازش لالایی تو باشد!

و من میدانم....به یقین میدانم که ا زاین پس نوزاد من بی تاب  نخواهد بود و

   بی قراری نخواهد کرد.

چرا که لالایی تو           قرار دل همه نوزادان بی قرار عالم است.

و تو قرا ر دل همه ی بی قراران.

من دلبند خود را با لالایی تو خواهم خواباند....

و کسی چه میداند...کسی چه میداند؟!شاید تو محبوب بی همتای من به

لطف اسمانی خویش  هم نشین خواب های دردانه ی من گردی.                                         

لبخند کودک خوابم را ببین.... اقا!                                                                          

می بینی که چه شیرین در خواب ناز می خندد؟!

بگو ...اقا!                                                                                                      

بگو...که ایا به راستی به خواب او نیامده ای؟!.......                                                    

*لالالالا...گل زیبا                                                                                             

دلم خون شداز این دنیا                                                                                        

نگام بر در شب و روزه                                                                                        

نیومده مهدی ام از راه*

*گلی پروده ام زیبا و نازه

 برای سرورش محرم رازه

در اخر میشه او یار امامش

نصیبش هم شهادت در رکابش...*

اری ....من لالایی تازه ای خواهم ساخت...

                                                                                               


 

نوشته شده توسط الیا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 23:12 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


جز یره حواس

شادی.غم.غرور.عشق
 
 روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند كردند چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که باقایقی با شكوه جزیره را ترك می كردکمک خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد
 
پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست که او را  ببرد غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.
 
غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
 
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.
 
 آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد !
 
عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بودعلم  پاسخ داد: زمان،عشق
 
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............
 


 

نوشته شده توسط الیا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:42 موضوع عاشقانه | لینک ثابت