رفتی در نانوایی نان بگیری، هرچه آتش است، از همین تنور نانوایی در می آید، چه آتش خوبی هم هست. خوب نیست؟ نان گرم از کجا می آید؟ از همین آتش دیگر. از همین آتش و گندم؛
نشنیدی که گفت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت»؟! گندم را برای کی می خواست؟ برای همین آتش دیگر؛
رفتی در نانوایی نان بگیری، چشمت افتاد و دلت رفت. عاشق شدی. یک عشقی هم هست که نمی شود گفت. یک عشق با حرمانی است. برگرد بیا خانه. خوب هم مراقب باش، قشنگ هم مراقب باش که عشقت را یادت نرود. بعد صبر کن، یک خلوتی که پیدا کردی، همه که رفتند خوابیدند و تو بیدار ماندی، سر و لباست را مرتب کن. قشنگ؛ تمیز؛ یک کاسه آب بگذار جلوت. بهش بگو. بگو «عاشق شده ام». بگو «راه فرار ندارد». بگو «تقصیر از من نبود». بگو «عشق که تقصیر ندارد». بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب کاسه با هم یکی شود. یاد گرفتی خوب؟
بعد یک دستمال تمیز سفید بیاور آب را صاف کن. آب می رود، اما عشق نمی رود. عشق به آن بزرگی که از سوراخ پارچه رد نمی شود که. می ماند. دستمالت را گره بزن و بگذار زیر بالشت. سرت را بگذار روی عشقت. به هیچ کس هم نگو. یک روز دو روز یک هفته می گذرد. عشق است. آن که عشق است که آدم یادش نمی رود. دوباره همان کارها را بکن و بپیچ توی همان دستمال و بگذار زیر بالشت.
یک نفر بود؛ امروز عاشق یکی می شد، فردا باز عاشق یکی دیگر. برای هر کدام هم یک دستمال می گذاشت زیر بالشش. چی شد؟ خوب زیر سرش بلند شد دیگر. مواظب باش زیر سرت بلند نشود. عشق یکیش هم زیاد است اگر عشق باشد!
هی دستمال گره می زنی. هی عشقت را پنهان می کنی. زرد می شوی. نزار می شوی. ها؟ نمی شوی؟ می پرسند ازت که «چه ات شده»؟ «نگویی، نگویی عاشق ام». اگر کسی هم گفت، تو بگو «نه، عشق کجاست»؟ بگو «درد کلیه دارم». دروغ که نگفته ای. کل وجود درد می گیرد؛ بگو «آی از کبد.کبد یعنی رنج دیگر؛ کم کم چی می شود؟ هی آب می شوی. آب می شوی. دکتر هم که نمی روی؛ نکند معتاد شده ای؟ می گویند دیگر. می گویند «نکند معتاد شده ای»؟ تو دیگر اصلاً حرف نزن. سرت را تکان بده که «بعله». بگو «بعله کی از من معتادتر ؟ آن وقت کی من را می تواند ببرد ترک بدهد»؟
دوست خدا این جا بوده. ما که ندیدیم. اما آنها که دیدند می گویند یک روز گفته: «مَن عَشَّقَ وَ عَفَّ، ثُمَّ مآتَ؛ مآتَ شَهيدا» هر که عاشق شود و نگوید و پنهان کند و بمیرد، ... منتظر بقیه اش هستی؟ بقیه ندارد که. چی بهتر از این؟
پي نوشت 1: خدایا! مرا بیدارکن تا ببینم؛ بشنوم؛ احساس کنم وتورا دریابم.
خدایا! آسمانِ شب، مرا به عظمت هستی آگاه می کند؛ توان
خواندن کلماتت را که در آسمان می درخشند؛ به من ببخش.
خدایا! چه شیرین است سفر در کتاب هستی و احساس وزیدن
نسیم مهربانی تو در کلمات رقصان آن.
خدایا! اندیشه، بالی است که به من بخشیده ای تا در بی کران
هستی پر بزنم؛ به من بیاموز که هر چیز را چنانکه هست،
دریابم و درطوفان خیال ها گم نشوم.
پي نوشت 2: هر وقت عاشق شدين، ما رو هم دعا كنين!
نوشته شده توسط هیدارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 11:25 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY