گاهی فکر می کنی دیگر تمام شد. دیگر دلت به هیچ جا بسته نیست. آدم است دیگر، خیالاتی می شوی. بعد باز یک روز گذارت به در نانوایی می افتد. (ماجرای نانوایی را قبل تر دوست عزیزمفرموده بودنداگه نخوندید پست سرت رو بزار رو عشقت رو بخونید.......) باز می بینی که یک دفعه همه وجودت به تکان آمد. تکان و تلاطم. این قدر چشمه دلت ساکن و ساکت بود که داشت یادت می رفت. فکر می کردی اصلاً نیست. خدا هم یک شوخی کرد با تو. یک سنگ انداخت تویش تا ببینی که هنوز هم هست؛ و هنوز هم تعلق دارد. دل بی تعلق کمتر می شود. خوب؛ حالا چرا بغض می کنی؟ وقتی یک نفر با آدم شوخی می کند، آدم بغض می کند یا می خندد؟
هر وقت دلت تکان خورد، اول خوب بخند. خدا است. دارد با تو شوخی می کند. می گوید این دل هنوز هم همین جاست و هنوز هم کوچک است، هنوز هم به این جا و آن جا بسته است. بخند. بخند و بفهم. بفهم که این دل را باید راه ببری. همین طور که خدا آفریده است او را، با تعلقاتش. با بستگی هايش. اما خوب باید راهش ببری... ؛
پي نوشت 1: عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد...
پي نوشت۲:اي داوود! يادم را براي يادكنندگان، بهشتم را براي فرمانبرداران و عشقم را براي مشتاقان قرار مي دهم؛ اما خودم ويژه عاشقان هستم. حديث قدسي
پي نوشت ۳: پروردگارا! به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم، دليري ده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم و بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند!
پی نوشت۴:از دوست عزیزم معذرت میخوام که ادامه پستش رو من نوشتوم.![]()
نوشته شده توسط الیا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:14 موضوع حاشیه | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY